تبليغاتX
احسان طبری
 

 

 

پيگفتار

 

 

اگر خواننده اي برگهاي اين كتاب را كه مؤلف كوشيده است طي آنها اطلاعات گوناگوني از منابعي مختلف در باره ی مسائل مورد بحث گرد آورد ، با ستوه و پروائي در خورد خوانده باشد ، بيگمان از سير شكوهمند ولي جانگداز معنوي تاريخ كشور ما به شگفت خواهد آمد . هر فرهنگي داراي رنگي است . ستم خون آلود فرمانروايان ، هجومها و ايلغارهاي پياپي ، و گذران تلخ و پر از ناروائي در جانهاي حساس و متفكر پشينيان ما هيجاني اندوهگين برانگيخته و آنها را به جستجو و كنجکاوي مضطربانه ی راز سپهر و زندگي واداشته است . خواه در نغمه هاي فردوسي ، عطار ، خيام ، و حافظ و ديگر سخنوران بزرگ ما خواه در افكار ابن سينا ، غزالي ، سهروردي ، قطب الدين و صدرا و ديگر انديشه وران سترگ ايران اين شور ، اين كاوش ، اين بي تابي عطشان ، بخوبي ديده ميشود . از جمله در عرفان ايراني افكار شگرف و جسورانه ی بسياري انعكاس يافته . عارفان در ميان پديده هاي مادي "نور" و در ميان پديده هاي معنوي " عشق " را مورد توجه قرار دادند و آنها را با مفهوم تجلّي كه روح و قلب آدمي بروزگاه آنست پيوند دادند و لذا خود را بخشي از سراپاي وجود ، بخشي از خداوند ديدند . بيهوده نبود كه شمس الدين ملكداد تبريزي با غروري آسماني ميگفت :

" اين مردمان را حق است كه به سخن من التفات نكنند . سخن من همه از روي كبريا مي آيد . قرآن و سخن محمد همه از روي نياز آمده ، از اينرو معني مي نمايد . سخن مي نگري نه در طلب و نه در نياز . از بلندي چنانكه بر مي نگري كلاه مي افتد !"

آري آن سخن پر كبريا ، درك اين واقعيت بود كه همه چيز از جهان جاندار تا جهان بيجان از يك گوهر واحد است و آدمي هموند خاندان هماهنگ عشق است كه متأسفانه ستم ، تعصّب ، خرافه ، ناداني رشته هاي پيوندش را از هم مي گسلد .

چونكه بيرنگي اسير رنگ شد                     موسئي با موسئي در جنگ شد

بر پايه ی همين وحدت بيني بود كه منصور حلّاج فرياد ميزد كه در طيلسان من كسي جز خدا نيست و لذا عرضه ی سنگسار ميشد و هنگاميكه ميديد كه شبلي ( عارفي مانند خود او ) نيز به ناچار به سنگ افكنان پيوسته و با پرتاب كلوخي ، تشفّي خاطر خليفه ی وقت را خواستار است ، آه برمي آورد . در تذكره الاولیاء عطّار آمده است :

"... هر كسي سنگي مي انداختند . شبلي موافقت را ، گلي انداخت . حسين منصور آهي كرد . گفتند : " از اينهمه سنگ هيچ آه نكردي ، از گلي آه كردن چه معني است ؟ " گفت :" – از آنكه آنها نمي دانند و معذورند . از او سختم مي آيد كه او ميداند كه نمي بايد انداخت ."

و اين عارفان ، بويژه برخي از آنان كه سوخته ی ادراك خورشيد آساي خود بودند ، در پاره اي از افكار خود به چنان ذروه ای از لطافت بشري و ادراك انساني دست يافته بودند كه حيرت انگيز است . ميان آن پرند زرينه اي كه تار و پود روان آنها بود ، و خشونت بهيمي جلّادان و عوّاناني كه بر آنها حكمروا بودند تفاوتي عظيم است . سلطانان " ديندار" ش از قبيل محمود غزنوي و محمد مظفر بودند . اولي به عنوان جهاد و دفاع از بيضه ی اسلام در قبال قرامطه و رافضيان مردم را مي چاپيد . ابن اثير در الكامل نقل مي كند كه زماني محمود خبر يافت مردي از نيشابور مال فراوان دارد . احضارش كرد و گفت : " مرا خبر داده اند كه تو قرمطئي ". آن مرد به فراست دريافت . گفت : " قرمطي نيستم ولي مال فراوان دارم . هر چه مي خواهي برگير و اين تهمت از من بردار !". و آن دومي يعني محمد مظفر كه " شاه محتسب " نام داشت و خمِ مِي مي شكست و زه طنبور مي گسست ، در حاليكه به تلاوت قرآن مشغول بود موافق روايت يكي از نزديكان او به نام لطف اله صدرالدين عراقي ( و بنا به نقل فارسنامه ) ، مصحف را يكسو مينهاد و محكوم را با دست خويش سر ميبريد و سپس باز مي گشت و كلام اله ميخواند ! و گويا اين حادثه در زندگي اين دژخيم هفتصد بار رخ داده است !

و اگر در حرم اين جباران رخنه كنيم و داستان آزرميدخت ها ، تركان خاتونها ، دلشاد خاتون و بغداد خاتونها ، شاد ملك خانم ها ، پري خان خانمها و ديگر زنان شهوت ران و شعبده باز را كه نه تنها شاهي ، بل كشوري و خلقي را آلت هوس خود مي ساخته اند بخوانيم پرده ی ديگر از دربار سلاطين در چشم ما مجسم مي گردد . بيهوده نبود كه عبيد زاكاني در رساله ی " تعريفات " خود مي نوشت :" الخاتون آنكه معشوق بسيار دارد و الكدبانو آنكه اندك دارد ." جانهاي پاك از اين زباله هاي زراندود نفرت داشت .

غزّالي كه از اين نودولتان ترك و فارس و عرب كه هر روز با رنگي و نيرنگي ديگر بر اريكه هاي كبر و زور مي نشستند به جان بيزار بود در " كيمياي سعادت " مي نويسد : " مگس بر نجاست آدمي نكوتر كه عالم بر درگاه سلطان ". ناصر خسرو مي گفت :

چه حاجت به پيش اميرم چو دانم                كه گر مير پيشم نخواند نميرم

خواجه عبداله انصاري از آن دين رسمي كه رياكاران متطّوع  به نام خليفه و سلطان مراسمش را در مساجد مقرنس بر پا مي داشتند به جان نفور بود و در " مناجات و مقالات " مينويسد :" بيزارم ازآن طاعت كه مرا به عجب آرد . بنده ی آن معصيتم كه مرا به عذر آورد . " (1) و در خطاب به سالوسان و چاپلوسان ميگفت : " لقمه خوري پر جائي ، طاعت كني ريائي ، صحبت راني هوائي ، زهي مرد سودائي !" اين مردان با تمام نيرو از زيبائي زندگي در قبال اوامر عبوس مذهب دفاع مي كردند . در همان دوران كه به قول راوندي در "راحه الصدور":  " الطرق كلها مسدوده الا طريق محمد " ، خيام در " نوروزي نامه " تاك را به گياهي مقدس و باده را به داروئي جادوئي مبدل ميكند . غزّالي در " كيمياي سعادت " به دفاع از سماع و موسيقي بر ميخيزد و مينويسد :

" روا نباشد كه سماع حرام باشد ، بدان سبب كه خوش است ؛ كه خوشيها حرام نيست و آنچه از خوشيها حرام است ، نه از آن حرام است كه خوش است ، بلكه از آن حرام است كه در وي ضرري است و فسادي . چه آواز مرغان خوش است و حرام نيست .... "

ايستادگي روحي آنان از سوئي و صحبت هائي كه از سر ناچاري براي توجيه طوفانهاي زهرآگين ظلم ها و هجومها و كشتارها مي بافتند تا " عدالت الهي " را تبرئه كنند از سوي ديگر ، زخم آنها را به نمي كرد . بدبيني و غم سوزاني در اين كتابهاي عربي و پارسي ، منثور و منظوم موج ميزند . در جوامع الحكايات عوفي آمده است كه زماني مورخ معروف محمد بن جرير طبري از يكي از آشنايان خود جوياي خبرهاي روز شد . آشناي او گفت كه المعتز كه مردي اديب و شاعر بود خليفه شد . و او محمد داود جرّاح را كه مردي فاضل و عادل بود به وزارت برداشته و ابوالمثني را كه قاضي اميني بود به قاضي القضاتي برگزيده است . طبري كه خود نگارنده ی كارنامه ی مهيب سوانح تاريخ بود از اين تحول نابيوسيده ی حوادث در جهت خير و نيكي به شگفت شد و پيش بيني كرد كه كار اين سه تن در اين دوران كه " روزگار در تراجع است " دوام نخواهد آورد . عوفي مي گويد :

 

و"همچنان بود كه وي گفته بود . آن منصب يكشب بيش برايشان نماند تا عاقلان را معلوم شود كه هنر در همه ی ايام سبب حرمان بوده است !"

 

نظير اين بدبيني را در عبيد راكاني مي بينيم . به اين حكايت او در اخلاق الاشراف بنگريد :

 

" در تواريخ مغول وارد است كه هلاكوخان را چون بغداد مسخّر شد ،  جمعي را كه از شمشير باز مانده بود ، بفرمود تا حاضر كردند  تا همه را در شطّ غرق كردند ... لاجرم قريب 90 سال پادشاهي در خاندان او قرار داشت و هر روز دولت ايشان در تزايد بود . ابوسعيد بيچاره را چون دغدغه ی عدالت در خاطر افتاد خود را به شعار عدل موسوم گردانيد ، در اندك مدتي دولتش سپري شد !"

هم او با طنزي درد آلود مي گفت :

" تا توانيد سخن حق مگوئيد تا بر دلهاي مردم گران نشويد ..." ،" در راستي و وفاداري مبالغه مكنيد تا به قولنج مبتلا نگرديد ..."

آزمونهاي فراوان اين نتيجه گيريهاي تيره و تار از روزگار را در نزد اين انديشه وران پديد آورده بود . ولي در همان انديشه ی عرفاني ، همگام اين بدبيني به روزگار ، نوعي خوش بيني عميق به سير دروني آن نيز حكمرواست . به قول خواجه عبداله انصاري :

" ديده از ظلمت شب هر چند در جفاست ، اميد روشني خورشيدش از جفاست ."

 

يا به قول مولوي :

كوي نوميدي مرو ، اميدهاست                    سوي تاريكي مشو ، خورشيدهاست

 

و به گفته ی نغز حافظ :

چون دور جهان يكسره بر منهج عدل است                 خوش باش كه ظالم نبرد راه به منزل

 

و درست در دوراني كه " دين زرپرستي " يا " مذهب الذهب " در كنار كيش قدرت جوئي و قدرت ستائي رواج داشت و عاشقان ثروت مي گفتند : " الدرهم مزيل الهمّ " يعني " درهم زداینده ی اندوه است " اين آزاد مردان به درويشي و به فقر فخر مي كردند . حافظ مي گفت :

گرچه  گردآلود فقرم ، شرم باد از همتّم                     گر به آب چشمه ی خورشيد دامن تر كنم

 

و شاعر عارف عراقي ميسرود :

در حلقة فقيران قيصر چكار دارد                               در دست بحر نوشان ساغر چكار دارد

در راه عشقبازان زين حرفها چه خيزد                        در مجلس خكوشان منبر چكار دارد

در نغمه هاي حزين ، مينياتورهاي رنگين ، نقشهاي ساحر قاليها ، داستانهاي رنگارنگ و دل انگيز ، قصه هاي پر سحر و افسون ، كتب و رسالات مغلق فلسفي اين سايه روشن اندوه و اميد ، عذاب و پايداري رواني آشكارا ديده ميشود .

باري  اكنون دفتر گذشتگان، دفتر طي شده است و بر فرهنگ كلاسيك ما غبار سنگيني از كهنگي و اندراس نشسته است . جهان ما بويژه در نيم قرن اخير چنان چهره دگرگون ساخته كه بشريتي سراپا نو در كار طلوع است . لذا آنچه كه از ارثيه ی پارينه براي ما معتبر است برخي خطوط نوراني و جاوداني آنست مانند : يگانگي گوهر عالم ، يگانگي بشر ، ارجمندي دانش ، رتبه ی والاي انسانيت و مردمي گري ، نفرت از عصبيت ، ستم و خرافه و مال يغما ، ثناي مردانگي ، وفا و عشق و بي پيرايگي ، و ما در آستان آن پرستنگاه مقدسي كه درآن انسانهاي بزرگي عذاب ديده و خون آلود مدفونند سوگند مي خوريم كه روان خود را به اين رشته هاي نوراني پيوند دهيم و آنرا بسوي اوجهای والاتري اعتلاء بخشيم . ما بهروزي خود را در مستي دوزخي قدرت و طفيلي گري نخواهيم شناخت ، آنرا در خدمت صادقانه و محجوبانه به حقيقت و عدالت و فضيلت خواهيم جست .

 

 

 

                                                              احسان طبری

 

+ نوشته شده توسط انوشه در شنبه هفدهم فروردین 1387 و ساعت 19:45 |
 

ایران در کانون تحقیق و توجه ی مارکس و انگلس

 

 

ویژگی ها و دگرگونی های جامعه ایرانی در پویه تاریخ

 

ایران

 

در کانون تحقیق و توجه ی مارکس و انگلس

 

احسان طبری

 

 

 

 

 

این بررسی به مناسب 150 سالگی میلاد فریدریش انگلس در سپتامبر 1970 نوشته شده است.

 

 

 

 

1-  طرح مسئله

28 سپتامبر 1820 روز تولد فریدریش انگلس تئوریسین نابغه و کسی است که در کنار مارکس، سوسیالیسم علمی را بنیاد نهاده است.  بیش از یک قرن و نیم از این تاریخ می گذرد و بشریت مترقی به این مناسبت از شخصیت انگلس که از جهت تبحر علمی قدرت خلاقه فکری، فعالیت عظیم انقلابی و شخصیت انسانی از نوادر تاریخ است یاد می کند.

هدف ما آن است که کمابیش با نظریات انگلس درباره تکامل جوامع خاور زمین آشنا شویم و نیز با آنچه که انگلس درباره میهن ما ایران، زبان و ادبیات فارسی گفته است.

         مارکس و انگلس به مناسبت فعالیت جدی ژورنالیستی نه فقط به تعقیب حوادث اروپا پرداختند بلکه در مواردی ناگزیر شدند به مسائل شرق( هند، ایران، چین، ترکیه، عربستان و غیره ) توجه کنند و این امر از جمله انگیزه آن ها در مطالعه عمیق تر تاریخ و جامعه این کشورها بود.

در فعالیت ژورنالیستی مارکس و انگلس به ویژه از دو دوران می توان یاد کرد. یکی در سال های پنجاه و دیگری در سال های هفتاد قرن گذشته. در سال های پنجاه مارکس و انگلس برای روزنامه امریکایی « نیویورم دیلی تریبون» (1) مقالاتی تهیه می کردند. مقالات انگلس در آن ایام بیشتر متوجه مسائل نظامی و جنگی بود. مقالات مارکس بیش تر از جهت اقتصادی ـ سیاسی و تاریخی ـ اجتماعی مسائل را مورد بررسی قرار می داد و بارها به علت اهمیتی که روزنامه از جهت عمق تفسیرها برای آن ها قائل بود ( و این نکته را یک بار در مقدمه یکی از مقالات مارکس درباره بودجه کابینه انگلستان تصریح کرد) آن ها را در سرمقاله روزنامه قرار داد. در این دوران هم در مقالات انگلس و هم در مقالات مارکس به یک سلسله تفسیرها درباره شرق و از آن جمله ایران برخورد می کنیم. مقالات متعددی از مارکس و انگلس در دست است که منحصرا درباره حوادث کشور ما نوشته شده و ما از آن ها در جای خود یاد خواهیم کرد.

         در سال های هفتاد انگلس فعالیت ژورنالیستی خود را این بار نیز به عنوان مفسر نظامی در روزنامه انگلیسی «پل مل گزت»  (2)   ادامه داد و در این دوران تفسیرهای عمیق و پیش بینی های دقیق و صائب انگلس چنان نظرگیر بود که گاه مقالات او را روزنامه «تایمز» (3)   تجدید چاپ می کرد.

         مقصد از یاد آوری فعالیت ژورنالیستی مارکس و انگلس بیان آن انگیزه مستقیمی است که این دو متفکر سترگ را با مسائل حاد شرق ارتباط داد. البته تنها علت این نبود. از سال های پنجاه مارکس و انگلس به خصوصیات تحول جوامع شرق توجه خاصی کردند. مارکس به علت مطالعه اشکال ما قبل سرمایه داری تولید، ذی علاقه بود قانونمندی اجتماعی – اقتصادی رشد جوامع شرقی را بررسی کند. در همین سال ها است که در مکاتبات مارکس و انگلس ( بین منچستر و لندن) یک سلسله از این مسائل مطرح می گردد.

        

جالب توجه است که نظریاتی که بعدا مارکس به آن ها رسید و عقاید او درباره «شیوه تولید آسیایی» تا حدودی ناشی از تأثیر نظریات انگلس است. به ویژه نامه مورخ 6 ژوئن 1853 انگلس به مارکس یک سند بسیار مهم فکری است و ناشرین کلیات آثار مارکس و انگلس به زبان روسی معتقدند که اندیشه های انگلس در نامه مورد بحث در مقاله معروف مارکس «سیطره بریتانیا در هندوستان» مورد استفاده قرار گرفته است. چنان که می دانیم مقاله نام برده مارکس، یک مقاله کلیدی در توضیح نظریات وی در مورد رشد جوامع شرقی است. نظریات مارکس و انگس درباره جوامع شرق آن طور که در نامه های آن ها مربوط به سال 1853 ذکر شده فقط بخشی و مرحله ای از این نظریات است. بعدها چنان که روشن است در اثر توده های عمیق تر این نظریات تکامل یافت و یک سلسله بررسی های عمیق مارکس در این زمینه تنظیم شد. (4) مطالعه بررسی های کنکورت جامعه شناسی ( به ویژه آثار مرگان و کوالوسکی ) دید و درک مارکس و انگلس را از قانونمندی های رشد جامعه های غیر اروپایی باز هم عمیق تر و مستندتر ساخت ولی آنچه که تغییر نکرد آن است که هر دوی آن ها بر آن بودند که الگوهای اروپای غربی که مورد بررسی آن ها بود عینا و به شکل مکانیکی نباید بر جوامع شرقی ( و حتی بر جوامع اروپای شرقی) انطباق یابد و در همه موارد برخورد آمپیریک و مشخص و درک ویژگی ها و قانونمندی های خاص محلی ضرور است.

         با آن که اندیشه های مندرجه در نامه های مربوط به سال 1853 نمودار مرحله ای از تکامل اندیشه های مارکس و انگلس درباره جوامع شرقی است. با این حال باید گفت مرحله غنی و مهمی است و بسیاری از نتیجه گیری ها اهمیت و فعلیت و اصالت خود را حفظ کرده است و می تواند برای پژوهندگان جامعه های شرقی رهنمای نیکویی باشد.

 

2-   درباره عرب و اسلام

انگلس در نامه 26 مه 1853 خود که از منچستر به مارکس می نویسد یک سلسله مسائل مربوط به تاریخ کهن اعراب را مطرح می سازد و می نویسد:

درباره هجوم بزرگ عرب که ما قبلا با هم سخن گفته ایم معلوم می شود اعراب بدوی مانند مغول ها به طور ادواری هجوم می کردند و سلطنت های آسور و بابل را قبایل بدوی در همان نقاطی که بعدها خلافت بغداد پدید شد بنیاد هشتند. بنیاد گذاران سلطنت بابل یعنی کلده امروز نیز در همان جا به همان نام بنی خالد به زندگی خود ادامه می دهند. پیدایش سریع شهرهای عظیم نینوا و بابل به همان سان انجام گرفت که تقریبا سیصد سال پیش شهرهای معتبری مانند آگرا، دهلی، لاهور، موتان در هند شرقی پدید شد که خود نتیجه هجوم افغانان یا تاتار بود. بدین سان هجوم مسلمانان ( یعنی اعراب مسلمان.ا.ط) تا حدود زیادی خصلت یک امر خاص را از دست می دهد.

3-  آن جا که اعراب در شهر و روستا می زیستند یعنی در جنوب غرب ظاهرا مانند مصریان و آسوریان و غیره خلق های متمدنی بودند. معماری های آن ها دلیل بر این امر است. این نکته نیز توضیح زیادی در مورد هجوم مسلمانان در بر دارد. و اما آنچه که به جریان مذهبی مربوط است از کتیبه های کهن عربستان جنوبی که هنوز در آن سنت باستانی ملی ـ عربی یکتا خدایی ( مانند سرخ پوستان آمریکا ) تفوق دارد و ضمنا یکتا خدایی عربی تنها جزء کوچکی از آن است.  آری از این کتیبه های کهن به ظاهر برمی آید که انقلاب مذهبی محمد مانند همه نهضت های مذهبی به ظاهر واکنش و عودت پنداری به گذشته و به سادگی بوده است.

اکنون بر من کاملا روشن است که به اصطلاح کتاب مقدس یهود چیزی نیست مگر ثبت سنن کهن مذهبی و قبیله ای عرب که به برکت جدا شدن یهودان از همسایگان و خویشان خود که قبایل کوچنده بوده اند در گذشته دور تغییر شکل یافته است. این کیفیت که فلسطین از جانب اعراب با بیابان که میهن بدوی هاست محصور است توضیح دهنده آن استقلالی است که در بیان مطالب به کار رفته است. ولی کتیبه ها و سنن باستانی عرب و قرآن و نیز آن سهولتی که با آن همه شجره نامه ها حل و کشف می شود و غیره ـ همه دلیل بر آن است که مضمون اساسی عرب بوده یا به بیان درست تر سامی عام بوده است چنان که بین ما و ادا   (5)  و حماسه قهرمانی ژرمنی چنین رابطه ایست .  (6)

         مارکس در تاریخ 2 ژوئن 1853 به نامه فوق پاسخ می دهد و با اشاره به مطالب مطروحه در نامه انگلس می نویسد:

نامه تو را درباره یهودیان و اعراب با رغبت فراوان خواندم. ضمنا باید گفت:

1-  نزد همه قبایل شرق می توان از همان آغاز تاریخ مناسبت عامی بین ساکن بودن بخشی از آنان و کوچندگی ادامه یابنده بخش دیگر مشاهده کرد.

2- در دوران محمد راه بازرگانی از اروپا به آسیا قویا تغییر یافت و شهرهای عربی که در سابق شرکت بیشتری در تجارت با هند و غیره داشتند از جهت بازرگانی دچار انحطاط شدند و این امر حتما تکانی به حوادث داد.

3- و آنچه که مربوط به مذهب است می توان آن را به این سئوال عام مبدل ساخت که آسان می توان به آن پاسخ  داد: برای چه تاریخ شرق چهره تاریخ مذهبی را به خود می گیرد. (7)

سپس انگلس بار دیگر در نامه مورخ 6 ژوئن 1853 خود به مارکس مطالب را دنبال می کند و پس از بیان این که ویرانی شهرهای بزرگ خاور زمین به علت خشکیدن سیستم آبیاری و ترعه بندی ها و سدها در این سرزمین در نتیجه هجوم های ویرانگر خارجی بوده می نویسد:

« به نظر من نابودی بازرگانی جنوب عرب در دوران ما قبل محمد که تو کاملا به حق یکی از نکات مهم انقلاب اسلامی می شماری به این رشته پدیده ها مربوط است. من به اندازه کافی با تاریخ بازرگانی شش سده اول مسیحی آشنا نیستم تا بتوانم داوری کنم، به ویژه شرایط عمومی مادی جهانی تا چه درجه ای وادار ساختند راه بازرگانی از طریق ایران به دریای سیاه و از طریق خلیج فارس به سوریه و آسیای میانه بر راه تجارتی از طریق بحراحمر ترجیح داده شود. ولی به هر جهت این امر که در دوران سلطنت منتظم ساسانیان کاروان ها با امنیت نسبی رفت و آمد می کردند در حالی که یمن از سال 200 تا 600 میلادی تقریبا به شکل مرتب در قید اسارت حبشیان بود که آن را متصرف شده و غارت کرده بودند، نقش اندکی بازی نکرد.  (8)

انگلس در همین نامه مطلب انحطاط تمدن عرب و دلائل تاریخی بروز نهضت اسلامی را باز هم به شکل مشخص تری بیان داشته می نویسد:

« شهرهای عربستان جنوبی که در دوران روم رونقی داشت از قرن هفتم تنها انبوهی از ویرانه های بیابانی بود. بدویان مجاور طی این پانصد سال داستان های کاملا اسطوره وار و افسانه آمیز درباره منشاء این شهرها درست کردند ( به قرآن و به مورخ نوائری عرب (؟) مراجعه شود) . الفبایی که با آن کتیبه های این شهرها نگاشته شده بود، تقریبا ناشناس ماند و از آن جا که کتیبه های الفبای دیگری نبود لذا عملا هر نوع خطی فراموش شد. این نوع پدیده ها قرینه به دست می دهد که نتیجه بگیریم در کنار آن مشاجرات که تقلاهای بازرگانی موجود آن بود تخریب مستقیم قهر آمیز نیز روی می داد که آن را تنها می توان با هجوم حبشیان توضیح داد.

         سپس انگلس این مطلب را به بروز نهضت اسلامی مربوط می کند و می نویسد:

« اخراج حبشیان تنها چهل سال قبل از محمد روی داد. این نخستین محضر عاطفه بیدار شونده ملی عرب بود. به علاوه آن ها از جانب شمال از طرف ایرانیان که تقریبا تا حدود مکه رسیده بودند نیز مورد مهاجمه قرارداشتند.

         به بررسی تاریخ خود محمد در این روزها دست زده ام و تاکنون به نظرم می رسد که این تاریخ خصلت یک واکنش بدوی علیه اهالی ساکن و فلاحان شهری است که به سختی دچار تفرقه مذهبی بودن و مذهب آن ها نیز آمیزه ای بود از کیش بیعت با یهودی گری و مسیحیت در حال تجزیه و تلاشی. (9)

         چنان که خود این اسناد نشان می دهد مارکس و انگلس با مطالعه تاریخ سیاسی اقتصادی و مدنی قبایل عرب می کوشند از آنچه که آن ها آن را «انقلاب محمدی» یا «انقلاب اسلامی» نامیده اند بگشایند: انحطاط جاده بازرگانی که موجب رشد رباخواری شد تضاد بین قبایل بدوی بیابان نشینی که در میان آن ها سنت یکتا پرستی وجود داشت با شهرنشینانی که دچار تفرقه مذهبی بودند تأثیر هجوم ابرهه حبشی و وهرز دیلمی در ایجاد یک نوع بیداری قومی ( یا به قول انگلس «ملی»؟) در نزد اعراب واکنش بدویان در مقابل اشراف ربا خوار برای بازگشت به نوعی بساطت بدوی .. چنین است برخی از این دلایل. مطالعه تاریخ عرب و اسلام صحت این اندیشه ها را نشان می دهد و نیز ثابت می کند که مارکس و انگلس حتی در مسائلی که در آن هنگام چندان درعرصه دید و دسترس علمی آنان نبوده با وجدان پر وسواس علمی به تحقیق می پردازند و با عمق و قدرت منطقی نتیجه گیری می کنند.

 

4-  دولت ، مالکیت و مسئله آبیاری در شرق

در همین ایام است که مارکس و انگلس به یک سلسله نتایج مهم درباره ویژگی های جامعه شرقی می رسند و همین نتایج است که بعدا اندیشه «شیوه تولید آسیایی» را در آثار آن ها به ویژه در آثار مارکس به وجود می آورد و متبلور می کند.

مارکس در نامه دوم ژوئن 1853 خود خطاب به انگلس، که از آن در فوق یاد کردیم برای نخستین بار یکی از ویژگی های مهم جوامع کهن شرقی را که عبارت از فقدان مالکیت خصوصی به معنای اروپایی آن بر زمین است یادآور می شود. مانند همیشه قضاوت مارکس در این زمینه تجریدی و من در آوردی نیست بلکه بر بهره برداری منطقی از بررسی های علمی و معتبر مبتنی است. مارکس در آن هنگام با کتاب مورخ فرانسوی ف . برنیه آشنا شد. برنیه دو جلد کتاب خود را در پاریس در سال 1830 نشر داده بود و مارکس در سالی که نامه طی آن نوشته شده این کتاب را خواند. مارکس می نویسد:

« در مسئله تشکیل شهرهای مشرق زمین چیزی درخشان تر واضح تر و عیان تر از کتاب فرانسوا برنیه نیست ( وی مدت نه سال پزشک دربار «آورنگ زیب» بود). نام کتاب برنیه چنین است :« سفری در توصیف کشورمغولان بزرگ »  (10)

برنیه کاملا به درستی می نویسد که در پایه کلیه پدیده های شرقی ( و او ترکیه ، ایران و هند را در نظر دارد) فقدان مالکیت خصوصی بر زمین قرار دارد. این است کلید واقعی  حتی برای درک آسمان در شرق.  (11)

         انگلس ضمن پاسخ خود در نامه ای که بدان اشاره شد این مطلب را دنبال می کند و برای آن که علت فقدان مالکیت خصوصی بر زمین را به شکل مادی و عینی بیابد و این مسئله را حل کند به نتایج مهمی می رسد که مارکس آن ها را می پذیرد و در آثار بعدی خود منعکس می کند.

         انگلس می نویسد :

         « فقدان مالکیت خصوصی بر زمین واقعا کلید درک همه مشرق است. (12) در این جا پایه همه تاریخ سیاسی و مذهبی آن است. اما چرا خلق های خاور زمین به مالکیت خصوصی بر زمین حتی به مالکیت فئودالی نرسیدند؟ به نظر من توضیح این امر به طور عمده مربوط به وضع اقلیمی و شرایط زمین و به ویژه مربوط به نوار عظیم بیابان هایی است که از صحرا از میان عربستان، ایران هند و تاتار تا مرتفع ترین بخش فلات آسیا کشیده می شود. نخستین شرط زراعت در این جا آبیاری مصنوعی است، و این کار یا وظیفه کمون هاست یا وظیه ولایات و یا دولت مرکزی. دولت در شرق پیوسته دیوان داشته است: دیوان مالیه ( برای غارت کشور خود) دیوان جنگ ( برای غارت کشورهای دیگر) و دیوان امور عامه ( برای مواظبت از تجدید تولید )  (13)

انگلس ادامه می دهد:

« دولت بریتانیا در هند دیوان های شماره یک و دو را سازمان داد و به آن ظاهری فیلیستر مابانه عطا کرد ولی شماره 3 را به کلی متروک گذاشت که در نتیجه آن زراعت در هند نابود می شود. «رقابت آزاد» در آن جا به کلی مفتض شده است. در شرق حاصل خیزی زمین به وسائل مصنوعی تأمین می گردید. وقتی سیستم آبیاری دچار تباهی می گردد این حاصل خیزی بلافاصله نابود می شد. این است توضیح آن واقعیت در غیر آن صورت نافهمیده که مناطق تمام و کمالی که درگذشته به خوبی زراعت می شده، اکنون متروک و بیابانند ( مانند پالمیر، پترا و خرابه های یمن و دیگر نقاط در مصر، ایران و هندوستان). این است توضیح این واقعیت که کافی بود یک جنگ ویرانگر رخ دهد، برای آن کشوری خالی السکنه شود و تمدنش برای صد سال نابود گردد.

انگلس درباره اهمیت شبکه ظریف آبیاری در شرق و نقش آن در پیدایش تمدن ها و زوال آن ها در آثار بعدی خود نیز تصریحاتی دارد. به ویژه انگلس این مسئله را در انتقاد از استعمار طلبان انگلیس ذکر می کند. در بخش دوم ( اقتصاد) اثر معروف انگلس ـ آنتی دورنیگ در همین زمینه چنین می خوانیم:

« اگر چه در ایران و هند رژیم های دسپوتیکی بودند که هر چند یک بار به رونق می رسیدند و سپس راه زوال می پیمودند ولی هر یک از آنان بسیار خوب می دانستند که به ویژه کارفرمای جمعی برای آبیاری جلگه ها هستند و بدون آن هر نوع زراعتی محال است. تنها انگلیسی ها منور الفکر به این وضع آبیاری در هندوستان بی اعتنا ماندند و ترعه ها و سدها را متروک گذاشتند و اکنون تنها در سایه قحطی هایی که منظما تکرار شده است بالاخره شروع کردند درک کنند که به تنها فعالیتی که توانسته بود سلطه آن ها را بر هند معقول سازد (ولو در آن حدود که سلطه اسلاف آن ها معقول بود ) بی اعتنا بوده اند.  (14)

انگلس بررسی قانونمندی جوامع شرقی را در دوران های بعدی نیز رها نکرد و به ویژه به نقش «اشرافیت اداری» در جوامع شرقی که طبقه عمده استثمارگر بودند توجه خاصی مبذول داشت. وی در سال های هشتاد می نویسد:

« از ایرلند تا روسیه، از آسیای صغیر تا مصر همه جا در کشورهای دهقانی دهقان برای آن می زید که استثمار شود. وضع از دوران سلطنت های آسور و ایران چنین است. ساتراپ یا به بیان دیگر پاشا چهره مرکزی استثمارگر شرقی است چنان که مثلا بازرگانان و حقوق دانان چهره های جامعه معاصرند.  (15)

 

5- مسئله مالکیت خصوصی بر زمین در ایران

         این نمونه هایی است از نظریات انگلس درباره جامعه شرقی و از آن جمله جامعه میهن ما ایران. نگارنده به مناسبات صد و پنجاهمین سالگرد تولد کارل مارکس در مقاله ای تحت عنوان « کارل مارکس و برخی مسائل تاریخ و جامعه ایران» ( مجله دنیا سال نهم شماره 1) یک سلسله نظریات مارکس را به ویژه در اثر جالب او «اشکال تولید ماقبل سرمایه داری» بیان شده ، نقل کرده است. (16)

         مجموع نظریات مارکس و انگلس می تواند روشنی فراوانی بر روی ویژگی های رشد جوامع شرق بیاندازد. تحقیقات پر دامنه اخیر بیش از پیش ثابت کرده است که اجتماعات آسیا و آفریقا ( و از آن جمله جامع کشورما) از آن اشکال کلاسیکی که فرماسیون های «بردگی » و «فئودالیسم» نام دارد، لااقل از لحاظ بسیاری مختصات و جهات مهم نگذاشته اند و به احتمال قوی شکل جامعه طبقاتی اولی (دودمانی) همراه با خطوط و موسساتی از بردگی و فئودالیسم تا مدت ها در این کشورها باقی بوده است. این امر واقعیتی است صرف نظر از آن که ما مجاز باشیم این شکل ویژه را یک فرماسیون مستقل بنامیم یا نه. ولی روشن است که بیانات و تحلیل های ذی قیمت مارکس و انگلس را باید به شکل خلاق و نقادانه بر شرایط ایران انطباق داد. مثلا مارکس «از فقدان خصوصی بر زمین» در شرق سخن می گوید و این سخن فرانسوا برنیه را برجسته می کند که:

« سلطان یگانه و تنها  مالک اراضی و زمین های کشور است. » و انگلس می گوید:

« فقدان مالکیت خصوصی بر زمین واقعا کلید درک همه شرق است. »

         درباره فقدان مالکیت  خصوصی بر زمین در شرق مطلب کاملا در خور بررسی مشخص تاریخی است. پژوهش هایی که درباره ایران پیش از اسلام انجام گرفته است نشان می دهد که مارکس و انگلس در مورد وجود مالکیت وسیع دولتی بر زمین ذی حق بوده اند ولی اگر احیانا آن را مطلق می کرده اند و تصور می کرده اند مالکیت خصوصی بر زمین (اعم از عمده مالکی یا خرده مالکی) ابدا وجود نداشته و اگر هم وجود داشته تنها تصرف خصوصی از طریق سیستم اقطاع بوده است و نه تملک خصوصی با تمام خصایص آن (خرید و فروش ، ارث وهبه و غیره) در آن صورت باید گفت این  دید با واقعیت منطبق نیست.

حجم مقاله در این جا اجازه نمی دهد که ما در این باره وارد بررسی تفصیلی شویم ولی ذکر برخی فاکت های تاریخی را بی ثمر نمی دانیم. درباره جامعه اوستایی، گایگر در «تمدن ایران شرقی در دوران باستان » می نویسد:

« در دودمان اوستایی به تدریج که کشاورزی توسعه می یافت و زمین های بکر به دست    می آمد بعضی خاندان ها مقادیر متنابهی از زمین ها را به مالکیت خود در می آوردند (17)

         درباره وضع مالکیت زمین در دوران هخامنشی م .م . دیاکونف می نویسد :

« در نتیجه فتوحات آسوریان، بابلیان و پادشاهان ماد و سپس خود هخامنشیان بخش مهمی از زمین ( به جز اراضی متعلق به شهرهای ممتاز، معابد، قبایل نیمه مستقل و شاید ساتراپ ها و منصب داران بزرگ) به ملکیت شاه در آمد، به نحوی که کمون ها اکنون دیگر مستقیما با اراضی شاهی سرو کار داشتند. (18)

« ملک بزرگ مبنای محصول فلاحتی در عصر هخامنشی بوده است و آن توسط رعایای وابسته به زمین ( که با خود زمین خرید و فروش می شده اند) و همچنین به وسیله غلامانی که بر اثر فتوحات همراه می آوردند کاشت می شد. ملک کوچک وجود داشت اما محتملا نسبت به املاک بزرگ که دارای سیاست اقتصادی سختی بودند کم اهمیت می نمود. (19)

         گایگر دیاکونف و گیرشمن همگی به وجود املاکی که در تصرف شاه و دولت نبود اشاره می کنند. گیرشمن در مورد دوران سلوکی می نویسد:

« سلوکیان تشکیلات فلاحتی را که در ایران عهد هخامنشی وجود داشت تضعیف کردند.     عده ای از املاک بزرگ شاهی و خصوصی یا املاک متعلق به معابد را تقسیم نمودند و آن را هدیه دادند. زمین ها را بین مداین و شهرها توزیع کردند و یا در آن ها مستعمره نشینان نظامی مستقر ساختند ... در املاک دیگر رعایا نوعی مستأجر به شمار می آمدند اما هر جا که ملک بزرگ تقسیم نشده بود وضع رعایا تابع انتظاماتی بود که تا حدی سرنوشت آن ها را بهتر می کرد. روستاییان وابسته به زمین های مدینه ها به نوبت خویش آزاد گردیدند.» (20)

در مورد ساسانیان همین مولف می نویسد:

         « زارعان وابسته به اراضی و املاک دولت و بزرگان و آتشگاه ها بودند. مالکان بزرگ اراضی بیش از پیش مقتدر گردیدند و مالکان کوچک مجبور بودند برای رفع بحران اقتصادی و تعدیان دولت خود را تحت حمایت مالکان بزرگ قرار دهند. املاک بزرگ به صورت موسسات محدودی در آمدند و قسمت اعظم آن ها به اجاره واگذار می شدند. در این املاک گروهی از روستاییان به کار می پرداختند و هر چه را که در مصرف اعیان و بزرگان بود به عمل می آوردند ... مالکان ، دیگر در شهرها سکونت نمی کردند بلکه در املاک خود در مواضع مستحکم مسکن می گزیدند و از آن جا زارعت املاک خود را به نحوی معقول و منظم اداره می کردند. کاخ های آنان همه گونه تجملاتی که در آن عهد میسر بود دارا بود و سربازان خاص ایشان از آن قصرها دفاع می کردند. (21)

سپس می افزاید:

« قدرت دودمان های بزرگ در این عهد دیگر منحصر به دهکده های کوچک ( ویس) در پاریس که از آن برخاسته بودند بستگی نداشت. بلکه به قطعات بزرگ که اینان در سایر نقاط مملکت به تملک خویش گرفته بودند نیز مربوط بود. کسانی هم که به دودمان های بزرگ منسوب نبودند (از پارسی و مادی و حتی یونانیان تبعید شده از وطن) ممکن بود در اثر عطای شاهنشاه صاحب اراضی و عنوان امارت شوند . (22)

سپس رشته سخن را به دوران اشکانی کشیده می گوید :

« در این طبقه ( یعنی نزد ویسبدان) مرکز ثقل دولت قرار داشت که گماردگان ( تیول داران) بزرگ و معتبر شاهنشاه به شمار می آمدند و اتباع خود را برای جنگ با دشمنان شاه و گاهی نز برای در افتادن با خود وی مسلح می ساختند ... در بین این طبقه بزرگان و طبقه کشاورزان یک صنف دیگر از اصیل زادگان و اساوره موجود بود که آن ها را اعیان درجه دوم باید خواند. این اعیان مقداری زمین مالک بودند و ظاهرا مقصود از « مانبذان» همین طبقه متوسط بود . » (23)

در مورد آئین گذاری مربوط به مالکیت در دوران ساسانی می نویسد:

« از « مادیگان هزار داتستان» می توان مسائل بسیاری را راجع به حقوق مالکیت استخراج کرد. در این کتاب راجع به عقود شفاهی و اقسام قراردادهای مربوط به هبه و بخشیدن زمین حتی با استفاده از قنوات و هبه های موقت و رهن املاک و وقف املاک ... مبحث قسم خوردن برای قطع دعوای ملکی، قاعده قرض که به چند نفر بالاشتراک داده شده باشد و تدابیری که در مورد ضمان و کفالت باید گرفت و امثال این ها مطالبی هست ... به علاوه «سکاذم نسک» قواعد مبسوطی راجع به مالکیت و دین و ربح و توقیف چاپاریان و حیوانات اصلی... در بر داشت ». (24)

         وجود مالکیت خصوصی بر زمین ( به معنای تملک نه به معنای تصرف ) در دوران پس از اسلام آن هم گاه در مقیاس وسیع امر مسلم است. در فقه اسلامی ( اعم از فقه اهل تسنن یا تشیع) مسئله مالکیت زمین در مباحثی مانند حق مالکیت و حق انتفاع از زمین «به صورت عمر و رقبی و سکنی و یا ادرار و مقاصه» و « حق ارتفاق نسبت به ملک غیر» و مسئله انتقال مالکیت به دیگری ( از طریق عقود و تعهدات یا از راه ارث و رهن و هبه و استفاده از حق شفعه) و روابط مالک و زارع ( مانند مزارعه، مقاسمه، مقاطعه، ضمان، مساقاء وغیره) منعکس است به احتمال قوی بسیاری از این قواعد در حکم « تشریع» فقیهانه رسومی است که در جامعه ایرانی معمول بوده است. (25)

موافق تحقیقات پژوهندگان شوروی (مانند زاخودو، یاکوبوسکی، پطروشوسکی و دیگران) در دوران پس از اسلام پنج الی شش نوع مالکیت پیوسته وجود داشته است و آن ها عبارتند از :

 

1-   اراضی یا ملک دولتی یا دیوانی

2-   اراضی متعلق به شاه یا ملک سلطانی یا ملک اینجو یا ملک خاص

3-   اراضی متعلق به مالکان خصوصی که ملک موروث یا « ملک اربابی» ( عینا مانند امروز ) نام داشته

4-   اراضی متعلق به موسسات مذهبی یا وقف

5-   اراضی متعلق به روستاییان

6-   اراضی مشترک فیه بین جماعات روستایی ( که زاخودر از آن یاد می کند )

 

خواجه رشیدالدین فضل اله که خود از اشراف ملاک بوده است « در مکاتبات رشیدی» از « املاکی که به مال خاص خود خریدیم» صحبت می کند . (26)

در جای دیگر می نویسد :

« چون اکثر قراثی که در ولایت مذکور واقع است به قید ملکیت ما در آمده است بعضی از آن املاک خریده و بعضی دیگر به کلی خراب و بایر بود ، احیاء ممات کرده و به حسن کفایت ما معمور شده است .» (27)

وی در مورد اصلاحات زمان خود در « جامع التواریخ » می نویسد:

« فرمود تا تفحص نموده تمامت املاک اینجو و اوقاف و اربابی که از مدت سی سال باز، بلا منازع در تصرف ایشان بوده باشد مشروح به اسامی متصرفان بنویسد و در دفاتر قانونی ثبت گردد .» (28)

درباره فروش «املاک دیوانی» به اربابان خصوصی حمد ا... مستوفی در تاریخ گزیده تصریحاتی دارد از جمله می نویسد :

« املاک دیوان به ارباب مناصب فروختن گرفت تا بیش تر روم ، ملک شد » . (29)

یا می نویسد:

« هر موضع که به دیوان یا وقف تعلق دارد آبادانی آنچه که به ارباب منسوب است ندارد.» (20)

حادثه «املاک نازخاتونی» (سال 723 هجری قمری ) که درجریان آن امیرچوپان به بهانه « وراثت املاک نازخاتون» و به استناد قباله های مجعول، املاک خصوصی ارباب ملک را ضبط می کرد و درنتیجه آن موجب سقوط قیمت زمین شد در تاریخ ثبت است.

این واقعیات پراکنده تردیدی درباره انواع شکل مالکیت بر زمین و از آن جمله مالکیت بزرگ و کوچک خصوصی بر زمین باقی نمی گذارد و لذا قول فرانسوا برنیه که شاه را تنها مالک دانسته و استنتاج مارکس و انگلس که فقدان مالکیت خصوصی بر زمین را برای جامعه شرقی از جمله ایران حتی در دوران قرون وسطی شاخص دانسته اند منطبق با عین واقع نیست. با این حال در سخن مارکس و انگلس نکته مهمی است که در صحت آن نمی توان تردید کرد و آن این که شاه خواه از طریق مالکیت خاص خودخواه از طریق مالکیت اراضی وسیع متعلق به دولت که گاه به عنوان «نان پارک» «اقطاع» «سیورغال» « تیول ادرار و مقاصه» به اشراف و اعیان بزرگ و متوسط می داد و خراجی که از این بابت می ستاند پایه اقتصادی بسیار نیرومندی برای استبداد تئوکراتیک (خداشاهی) خویش به وجود می آورد.

شرایط جغرافیایی شرق و از آن جمله ایران که در آن قبایل کوچنده و شبان همیشه بخش مهمی از اهالی بوده اند. هجوم ها و یورش ها که پیوسته اراضی وسیع را «مفتوح العنوه» و بدون مالک می ساخت. قدرت استبدادی شاه که عملا هرگونه تضمینی را برای مالکیت و ثروت از میان می برد.  پایه مالکیت به طور اعم و از آن جمله مالکیت بر زمین را سست می کرد. این امر که آبادانی این زمین ها به شبکه های آبیاری مربوط بود و این شبکه ها پس از هر هجوم متروک می ماند بر ایجاد اراضی موات و مخروب و  امکان حاتم بخشی های شاهانه می افزود. این ها نکاتی است که برای جامعه کشور ما شاخص است و رهنمودهای گران بهای مارکس و انگلس ما را بدین نتایج می رساند.

برای احتراز از طول کلام در این مبحث به این اندازه بسنده می کنیم.

 

      ـ انگلس و میهن ما ایران

صرف نظر از مطالب پیش گفته درباره مشخصات سیر تکاملی جوامع شرق( و از آن جمله ایران) انگلس درباره کشور ما مطالب و گاه مقالات مستقلی نوشته است. در دوران فعالیت ژورنالیستی مارکس و انگلس در «نیویورک دیلی تریبون» (سال 1857) چند مقاله از مارکس و انگلس درباره وقایع ایران در این روزنامه نشر یافت. از آن جمله است مقاله مارکس تحت عنوان « دورنمای جنگ علیه ایران » (21) که در 14 فوریه 1857 در تریبون منتشر شد و سپس مقالات انگلس تحت عنوان «دورنمای جنگ ایران و انگلیس» (22)   ( که در فوریه همان سال در تریبون نشر یافت ) و نیز مقاله بسیار جالب « ایران و چین » که در 5 ژانویه 1857 در تریبون چاپ شد . (23)

دو مقاله اولیه مارکس و انگلس مربوط است به تصرف هرات از طرف قوای ایران در اوائل سلطنت ناصر الدین شاه و سپس نیرو پیاده کردن انگلیس به بندر بوشهر و بررسی تضاد امپراطوری انگلیس و تزاریسم روسیه در ایران و افغانستان.

       مقاله انگلس تحت عنوان «ایران و چین» مقایسه ایست که به مناسبات جنگ بوشهر و جنگ دوم افیون بین ایران و  چین از جهت مقاومت در قبال خارجی انجام می گیرد. انگلس شکست سپاه ده هزار نفری ایران را در بوشهر و محمره در قبال سواره نظام و قوای انگلیسی هندی ( علی رغم مقاومت ها و دلاوری هایی که در همین دوران از سپاه ایران دیده شد) به وجود فساد و انحطاط در داخل دستگاه حکومتی ایران مربوط می کند و می نویسد که در ایران تاکنون سه کشور اروپایی: روسیه، انگلیس و فرانسه هر یک به نوبه خود کوشیدند سیستم نظامی خویش را در سپاه سنتی ایران برقرار سازند و یک ارتش معاصر ایجاد کنند ولی مساعی انجام یافته به ثمر نرسید :

« یک سیستم جای سیستم دیگر را گرفت ولی به علت حسد، انتریک، جهالت، آزمندی و رشوه خواری آن مردم شرق که این سیستم ها می بایست آن ها را به افسران و سربازان اروپایی بدل کنند به نتیجه نرسید » (34)

         به نظر انگلس تحول ارتش ایران به صورت یک ارتش معاصر یک پروسه کوتاه مدت نیست :

«همه این ها خواستار یک دوران طولانی است و به ناچار با سخت ترین موانع به علت جهالت ، فقدان تعادل، خرافات، خاصه خرجی (فاوری تیسم) و ادبار دائمی سرنوشت ها که به ویژه دربارهای شرقی است برخورد خواهد کرد» (35)

         انگلس در چین برعکس یک نیروی زنده مقاومت عمومی که او آن را «جنگ خلقی» و « جنگ ملی» می نامد مشاهده می کند. مارکس در مقاله خود برای یافتن علل این انحطاط تاریخ ایران را از آغاز صفویه به بعد مورد بررسی قرار می دهد. به نظر نگارنده توصیف انگلس از دربارهای ایران و نظر او که فساد دربار علی رغم فداکاری ها و دلاوری های سربازان ایرانی ریشه ناکامی های ایران و موفقیت های سیاست استعمار طلبان است کاملا درست است و واقعیت های تلخ بسیار گوناگونی آن را ثابت میکند. انگلس تصریح می کند که وی نمی خواهد «داغ» مختصات ثابتی را به ملتی وارد کند ولی بر آن است که رفع وضعی که ناشی از سیر ویژه تاریخ است به گذشت زمان نیاز دارد، این که مردم ایران از آغاز قرن بیست دست به مهم ترین انقلابات آسیا زدند، حاکی از آن است که برای برآورده شدن آرزوی انگلس که از تبدیل ایران چنان که او بیان می کرد به «واسال» استعمار طلبان سخت ناخشنود بود، مدت چندانی نگذشت.

         در نامه انگلس به مارکس که ما از آن در این مقاله بخش هایی را ذکر کردیم به تفصیل از ایران، از زبان پارسی و شعر و نثر فارسی یاد شده است. انگلس در این باره چنین می نویسد:

« ... حال که برای چند هفته به این معضلات شرقی گرفتار آمدم از فرصت  استفاده کردم و به زبان فارسی مشغول شدم. از زبان عربی مرا دو چیز می ترساند: از سویی بی میلی فطری من نسبت به السنه سامی و از سوی دیگر این واقعیت که نمی توان بد ون اتلاف وقت فراوان در این زبان به توفیق کمابیش مشهود دست یافت، زیرا چنان غنی است که در آن چهار ریشه وجود دارد و مدت دو الی سه هزار سال از عمر آن گذشته است. اگر این خط ناخجسته عربی که در آن تا شش حرف پی در پی قیافه ای همانند دارند و برای حروف مصوته نیز علامتی نیست نمی بود من می توانستم سراپای دستور زبان فارسی را در عرض چهل و هشت ساعت حفظ کنم ... من برای آموختن زبان فارسی برای خود حداکثر سه هفته وقت گذاشتم ... برای وایت لینگ (36)  یک بد